ترقیقلغتنامه دهخداترقیق . [ ت َ ] (ع مص ) تُنُک کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). تنک گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ضد تغلیظ. (اقرب الموارد) (ال
تحقیقاًلغتنامه دهخداتحقیقاً. [ ت َ قَن ْ ] (ع ق ) بطور راستی و حقیقت و یقیناً و بدون شبهه . (ناظم الاطباء).
تحقیق کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. پژوهش کردن، پژوهیدن، تتبع کردن، تفحص کردن، کندوکاو کردن ۲. بررسی کردن، مطالعه کردن
تحقیقتحقیقفرهنگ مترادف و متضاد۱. بررسی، پژوهش، تتبع، تفحص، کندوکاو، مطالعه، ۲. استفسار، استنطاق، رسیدگی، غوررسی، ۳. کاوش، وارسی، رسیدگی ۴. بررسی کردن، پژوهیدن، پژوهش کردن
تدقیقفرهنگ مترادف و متضاد۱. امعان، باریکاندیشی، باریکبینی، باریکنگری، توجه، دقت، ژرفنگری، غوررسی، کاوش، کنجکاوی، ژرفبینی، غوررسی ۲. باریکبینی کردن، دقت کردن، ژرف نگریستن
مرققلغتنامه دهخدامرقق . [ م ُ رَق ْ ق َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از ترقیق . رجوع به ترقیق شود. || تنک کرده شده و نازک شده . || تیز شده . (ناظم الاطباء). || حرفی که با ترقیق ادا می شو
مرققةلغتنامه دهخدامرققة. [ م ُ رَق ْ ق ِ ق َ ] (ع ص ) تأنیث مرقق که نعت فاعلی است از ترقیق . رجوع به مرقق و ترقیق شود.
مرققلغتنامه دهخدامرقق . [ م ُ رَق ْ ق ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ترقیق . رجوع به ترقیق شود. || آنچه به خلاف منضج باشد در تغلیظ. (مخزن الادویه ). رقیق کننده ٔ اخلاط.
مرققةلغتنامه دهخدامرققة. [ م ُ رَق ْ ق َق َ ] (ع ص ) تأنیث مرقق . و رجوع به مرقق و ترقیق شود. || اشکنه ای که به روغن نرم شده باشد.