ترغلغتنامه دهخداترغ . [ ت ُ رُ ] (اِ) اسبی باشد سرخ رنگ که آن را کهر خوانند. (برهان ) (انجمن آرا). برهان چنین نوشته و در فرهنگها نیافتم . (انجمن آرا). اسب کمیت . (آنندراج ). اس
ترغلغتنامه دهخداترغ .[ ت َ رَ ] (اِ صوت ) مخفف تراغ . آوازی که از شکستن یا افتادن چیز سخت یا بهم خوردن دو چیز سخت یا مانند آنها پیدا شود... وقتی که صدا مکرر باشد ترغ ترغ یا ترغ
طرقلغتنامه دهخداطرق . [ طُ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان تکاب بخش ریوش شهرستان کاشمر، در سه هزارگزی باختر ریوش ، سر راه مالرو عمومی ریوش به بردسکن . کوهستانی و معتدل با 1415 تن سکن
طرقلغتنامه دهخداطرق . [ طَ ] (ع مص ) زدن . || زدن به مطرقه . کوفتن . || فال سنگک زدن کاهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سنگ فال زدن . سنگ زدن کاهن . (زوزنی ). و اصله الضرب ، و م
ترغیب کردنفرهنگ مترادف و متضادراغب ساختن، علاقهمند کردن تشویق کردن، ایجادرغبت کردن، برانگیختن، راغب کردن، علاقهمند ساختن
ترغهلغتنامه دهخداترغه . [ ت َ رَغ ْ غ َ / غ ِ ] (اِ)آتشبازی کوچک است که از زدن بر زمین یا آتش دادن فتیله ٔ آن منفجر شده صدا می کند. وجه تسمیه ٔ صدای ترغ آن است . پس باید با غین
ترغدهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ترنجیده؛ بههمکشیده.۲. دردمند.۳. عضوی از بدن که رنجور و دردناک باشد.۴. ترکیده: ◻︎ ز بس کوب از زمانه یافت دشمنت / همه اعضای او گشته ترغده (منجیک: شاعران بید
ترغللغتنامه دهخداترغل . [ ت ُ غ ُ ] (ع اِ) دُرْغُل . ترغله . قُمری . (دزی ج 1 ص 145). || کبوتر وحشی . (دزی ایضاً). و رجوع به تِرْغَلّة شود.