ترسیملغتنامه دهخداترسیم . [ ت َ ] (ع اِ) ملازمان تمغادار، یا عام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
ترسیملغتنامه دهخداترسیم . [ ت َ ] (ع مص ) جامه بخط کردن . (از تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد) (از المنجد). جامه را مخطط کردن . (آنندراج ). مبالغه ٔ رَسْم . (زوزنی ). || نشا
ترسیمفرهنگ مترادف و متضاد۱. تصویر، رسم، نقش، نگارگری، ۲. رسم کردن، نگاشتن ۳. خطکشیدن، نشان گذاشتن، نشانهگذاری کردن ۴. کشیدن، رسم کردن
trappingsدیکشنری انگلیسی به فارسیترسیم، تله گذاری، تجملات و تزئینات، بدام انداختن، در تله اندازی، بدام اندازی
traducedدیکشنری انگلیسی به فارسیترسیم شده، بهتان زدن به، افترا زدن به، رسوا کردن، لکه دار کردن، بد نام کردن