تراشلغتنامه دهخداتراش . [ ت َ ] (اِمص ، اِ) طمع و توقع. (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ). کنایه از طمع باشد. (انجمن آرا) : همه یار تو
تراشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = تراشیدن۲. تراشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): چوبتراش، ریشتراش، سنگتراش، قلمتراش.۳. (اسم مصدر) تراشیدن: تراش فلزات.۴. (اسم) مدادتراش.
تراش دادنلغتنامه دهخداتراش دادن . [ ت َ دَ ] (مص مرکب ) تراشیدن . || بریدن شاخهای زاید و کوچک درخت را تا شکلی بهتر گیرد. (یادداشت مؤلف ).
تراش زدنلغتنامه دهخداتراش زدن . [ ت َ زَ دَ ] (مص مرکب ) تراشیدن و ستردن موی . (آنندراج ) : خط را زدی تراش و جهان در ندامت است مصحف سپید گشت نشان قیامت است .عبدالرزاق فیاض (از آنندر