تراخمفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبیماری عفونی ملتحمه و قرنیه چشم که بهوسیلۀ میکروب مخصوصی سرایت میکند و عوارض آن عبارت است از تورم پردۀ چشم و بروز جوشها یا دانههای درشت در طرف داخل پلک و خا
تراخمگویش اصفهانی تکیه ای: taraxxom طاری: terâxum طامه ای: tarâxum طرقی: tarâxum کشه ای: tarâxum نطنزی: tarâxon
تراخملغتنامه دهخداتراخم . [ تْرا / ت َ خ ُ ] (از فرانسوی ، اِ) مرضی است مسری و مزمن که در همجو، مخصوصاً در قسمت لاپلکی آن دانه هایی تولیدمی کند که کم کم به قسمت همجوی بن کیسی و ح
تراخمفرهنگ انتشارات معین(تَ خُ) [ فر. ] (اِ.) از بیماری های چشم و آن متورم شدن پردة چشم و بروز جوش هایی در داخل پلک است .
تراخُمگویش کرمانشاهکلهری: xomenɪl گورانی: xomenɪl سنجابی: xomenɪl کولیایی: xomenɪl زنگنهای: xomenɪl جلالوندی: xomenɪl زولهای: xomenɪl کاکاوندی: xomenɪl هوزمانوندی: xomenɪl
تراخمیلغتنامه دهخداتراخمی . [ ت َ خ ُ ] (ص نسبی ) بیماری که دیدگانش علت تراخم داشته باشد. که چشمش تراخم گرفته باشد.
تراکمه ٔ بالالغتنامه دهخداتراکمه ٔ بالا. [ ت َ ک ِ م ِ ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان تراکمه در بخش کنگان شهرستان بوشهر است که در 189هزارگزی جنوب خاوری کنگان و در کنار راه فرعی گله دار به لا
تراکمه ٔ پائینلغتنامه دهخداتراکمه ٔ پائین . [ ت َ ک ِ م ِ ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان تراکمه ، در بخش کنگان شهرستان بوشهر است که در 123هزارگزی جنوب خاوری کنگان و بر کنار راه فرعی لار به گل
تراخمیلغتنامه دهخداتراخمی . [ ت َ خ ُ ] (ص نسبی ) بیماری که دیدگانش علت تراخم داشته باشد. که چشمش تراخم گرفته باشد.