تذکیهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (فقه) گلوی حیوان حلالگوشت را بریدن.۲. [قدیمی] افروختن و تیز کردن آتش.
تزکیهفرهنگ مترادف و متضاد۱. اصلاح، پاکسازی، تربیت، تصفیه نفس، تطهیر، تهذیب، خلوص ۲. پاکیزه کردن، پاکیزه گردانیدن ۳. زکات دادن
تذکیةلغتنامه دهخداتذکیة. [ ت َ ی َ ] (ع مص ) تیز کردن آتش . (زوزنی ) (آنندراج ). برافروختن آتش را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد). || گلو بریدن . (زوزنی )
تکیه ٔ کلاملغتنامه دهخداتکیه ٔ کلام . [ ت َ ی ِ ی ِ ک َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کلمه ای که در تکلم داخل کنند بدون آنکه دارای معنی باشد. (ناظم الاطباء). حرف بارگیر. (مجموعه ٔ مترادفا
تَذْکِرَةًفرهنگ واژگان قرآنمايه يادآوري (کلمه تذکره به معناي هر هشداري است که آدمي با ديدن و يا شنيدن آن الگويي ميگيرد که عمل خود را طبق آن انجام دهد )
تذکرهفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیوگرافی، زندگینامه(شعرا) ۲. تاریخ، جنگ، سفینه، کتاب، مجموعه ۳. پاسپورت، گذرنامه ۴. یاد، یادآوری، یادگار ۵. یادداشت
تذکیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. اندرز، پند، پنددهی، تذکر، خطابه، ذکر، صلاحگویی، موعظه، نصح، نصیحت، وعظ، یادکرد ۲. پند دادن، نصیحت کردن، اندرز دادن ۳. یادآوری کردن ۴. موعظه کردن، وعظ کردن
تذکیةلغتنامه دهخداتذکیة. [ ت َ ی َ ] (ع مص ) تیز کردن آتش . (زوزنی ) (آنندراج ). برافروختن آتش را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد). || گلو بریدن . (زوزنی )
هام رولغتنامه دهخداهام رو. [ رَ / رُو ] (اِ) در معنی کلمه ٔ التذکیه ، زوزنی مینویسد: گلو بریدن و هام رو شدن ستور و تیز کردن - انتهی . در اقرب الموارد آمده است در ماده ٔ ذکی : «الم
مذکیلغتنامه دهخدامذکی . [ م ُذَک ْ کا ] (ع ص ) بسمل . گلو بریده شده . (غیاث اللغات از منتخب اللغة و شرح نصاب ) (آنندراج ). نعت مفعولی است از تذکیه به معنی ذبح کردن . رجوع به تذک
هام رو شدنلغتنامه دهخداهام رو شدن . [ رَ / رُو ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تمام برآمدن دندانهای خیل و بغایت قوت رسیدن آن . (یادداشت مؤلف ): تذکیه ؛ هام رو شدن ستور. (زوزنی ). رجوع به همرفشده
ذبحلغتنامه دهخداذبح . [ ذَ ] (ع مص ) ذمط. ذَباح . سر بریدن گاو و گوسفند و مانند آنها. سر بریدن . گلو بریدن . گلو وابریدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). بسمل کردن . کشتن . نحر.