تذمیللغتنامه دهخداتذمیل . [ ت َ ] (ع مص ) برانگیختن کسی را بر رفتار نرم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). برانگیختن اشتر را بر رفتار نرم . (المنجد).
تزمیللغتنامه دهخداتزمیل . [ ت َ ] (ع مص ) در جامه پیچیدن . (تاج المصادر بیهقی ). خود را در جامه پیچیدن . (مجمل اللغة). در پیچیدن به جامه و پنهان کردن . (منتهی الارب ) (از آنندراج
تحمیل کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بار کردن، بار نهادن، سربار کردن ۲. به گردنگذاشتن ۳. تکلیف کردن، وادار کردن
تکمیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اتمام، اکمال، پایان، ختم، رسایی، کمال ۲. کامل کردن، تمام کردن، بهپایان رسانیدن
تحمیلدیکشنری فارسی به انگلیسیenforcement, exaction, imposition, intrusion, obtrusion, strain, tax, trespass
مذمللغتنامه دهخدامذمل . [م ُ ذَم ْ م ِ ] (ع ص ) برانگیزنده کسی را به رفتار ن-رم . (آنندراج ). نعت فاعلی است از تذمیل به معنی به سیر و رفتار ذمیل و لین واداشتن . رجوع به تذمیل شو