تدقیقلغتنامه دهخداتدقیق . [ ت َ ] (ع مص )نیک بکوفتن . (زوزنی ). نیک کوفتن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نیکو بکوفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
تدقیقفرهنگ مترادف و متضاد۱. امعان، باریکاندیشی، باریکبینی، باریکنگری، توجه، دقت، ژرفنگری، غوررسی، کاوش، کنجکاوی، ژرفبینی، غوررسی ۲. باریکبینی کردن، دقت کردن، ژرف نگریستن
تدقیق کردنلغتنامه دهخداتدقیق کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پایان کار را نیک نگریستن و باریک بین شدن و غوررسی کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به تدقیق شود.
تعریف تدقیقیprecising definitionواژههای مصوب فرهنگستانتعریفی با تحدید گسترة مصداقی مفهوم با افزودن مشخصههای دقیقتر به یک تعریف واژگانی با ذکر حوزة موضوعی یا زیرحوزة موضوعی
تاقیقوئیللغتنامه دهخداتاقیقوئیل . (ترکی ، اِ مرکب ) تخاقوی ئیل . (فرهنگ نظام ). سال مرغ . سال یازدهم از دوره ٔ دوازده ساله ٔ ترکی . رجوع به تخاقوی ئیل شود.
تبقیقلغتنامه دهخداتبقیق . [ ت َ ] (ع مص ) پراکنده و متفرق ساختن چیزی را. (از قطر المحیط). || پراکنده ساختن مال را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || فراوان شدن پشه در مکانی ، یا
تحقیق شدنلغتنامه دهخداتحقیق شدن . [ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) محقق گردیدن . بی گمان شدن . آشکارا شدن و به حقیقت پیوستن : تحقیق شد که ناصرخسرو غلام اوست آنکو بگویدش که دو گوهر چه گوهرند
تدقیق کردنلغتنامه دهخداتدقیق کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پایان کار را نیک نگریستن و باریک بین شدن و غوررسی کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به تدقیق شود.
باریکبینیفرهنگ مترادف و متضادتدقیق، دقتفکر، زیرکی، کنجکاوی، موشکافی، نازکاندیشی، نکتهبینی، نکتهسنجی، هوشمندی، هوشیاری
توجهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تدقیق، دقت، مبالات، مداقه، نگرش ۲. پرستاری، تیمار، دلسوزی، علاقه، مراقبت، مواظبت ۳. اعتنا، التفات، رعایت، عنایت، مبالات، محل، مراعات، ملاحظه، وقع ۴. پروا ۵.