تخلیطلغتنامه دهخداتخلیط. [ ت َ ] (ع مص ) برآمیختن . (دهار). آمیخته کردن . (زوزنی ) (آنندراج ). آمیختن . (غیاث اللغات ). آمیختن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الم
تخلیط کردنلغتنامه دهخداتخلیط کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افساد. فتنه کردن . دوبهم زنی . مُضَرّبی . تضریب کردن : هرچند اگر تخلیطی کند پنهان نماند. (مجالس سعدی ). چون بر مضمون وقوف
تخلیه اطلاعاتى (كسب اطلاعات از فرد اعزام شده به خارج به هنگام برگشت)دیکشنری فارسی به عربیاستخلاص المعلومات
تخلیهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تهی ساختن، خالی کردن ۲. تهیسازی ۳. تهی، خالی ۴. اخراج، پاکسازی ۵. خالیسازی
تخلیه کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خالی کردن، تهی ساختن ۲. پیاده کردن ≠ بار زدن، بار کردن ۳. بیرون آوردن، بیرون ریختن
تخلیط کردنلغتنامه دهخداتخلیط کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افساد. فتنه کردن . دوبهم زنی . مُضَرّبی . تضریب کردن : هرچند اگر تخلیطی کند پنهان نماند. (مجالس سعدی ). چون بر مضمون وقوف
تبکیللغتنامه دهخداتبکیل . [ ت َ ] (ع مص ) تخلیط. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). آمیختن سخن و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
خلطملط کردنلغتنامه دهخداخلطملط کردن . [ خ ِ طُ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تخلیط کردن . بهم آمیختن . (یادداشت بخط مؤلف ).- خلطملط کردن در سخن ؛ در سخن مقدماتی را بجای هم نشاندن بقصد سفسط
مثغثغلغتنامه دهخدامثغثغ. [ م ُ ث َ ث ِ ] (ع ص ) آن که سخن از میان دندانها گوید و تخلیط کند در آن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط).
انباجلغتنامه دهخداانباج . [ اِم ْ ] (ع مص ) سخن آمیخته و ناپیدا گفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تخلیط در کلام . (از اقرب الموارد). || بر پشته نشستن . (منتهی الار