طخسلغتنامه دهخداطخس . [ طِ ] (ع اِ) بُن و بیخ هر چیزی . یقال : هو طخس ُ شَرّ؛ ای نهایةٌ فیه ، او اصل و باعث ٌ علیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اصل . (مهذب الاسماء).
تخصیصفرهنگ مترادف و متضاد۱. اختصاص، خاص، خصوصیت، مختص ۲. اختصاص دادن ۳. خاص کردن، مختص کردن، ویژه گردانیدن ≠ تعمیم
specializesدیکشنری انگلیسی به فارسیتخصص دارد، تخصص یافتن، متخصص شدن، اختصاصی کردن، ویژهگری یا ویژه کاری کردن