تخدیشلغتنامه دهخداتخدیش . [ ت َ ] (ع مص ) مبالغه ٔ خَدْش . (زوزنی ) (اقرب الموارد). خراشیدن چیزی را و تشدید آن [ به باب تفعیل رفتن ] بخاطر مبالغه است . (از منتهی الارب ) (از ناظم
خراشیدنلغتنامه دهخداخراشیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) خاریدن . (ناظم الاطباء). شخودن . (یادداشت بخط مؤلف ). || ریش کردن . مجروح ساختن . (ناظم الاطباء). نوک ناخنها کشیدن با کمی شدت بر تن
تخدیدلغتنامه دهخداتخدید. [ ت َ ] (ع مص ) انجوغ گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ). لاغر شدن و کم گشتن گوشت کسی . (منتهی الارب ). لاغر شدن و کم گردیدن و درکشیده شدن و ترنجیدن گوشت کسی .
تخدیر کردنلغتنامه دهخداتخدیر کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بی حس نمودن و سست کردن اندام و جز آن . (ناظم الاطباء).
تخدیرلغتنامه دهخداتخدیر. [ ت َ ] (ع مص ) پردگی گردانیدن زن . (تاج المصادر بیهقی ). پردگی گردانیدن . (زوزنی ). پردگی گردانیدن دختر. (از اقرب الموارد) (از المنجد). مقیم بودن دختر د