تخاطبلغتنامه دهخداتخاطب . [ ت َ طُ ] (ع مص )با یکدیگر در روی سخن گفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). تکالم و تراجع کلام . (قطر المحیط).
تخاطرلغتنامه دهخداتخاطر. [ ت َ طُ ] (ع مص ) با هم گرو بستن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تراهن . (قطر المحیط) : هم ُ الجبل ُ الاعلی اذاما تناکرت ملوک الرجال او تخاطرت البزل .
تخاطولغتنامه دهخداتخاطؤ. [ ت َ طُءْ ] (ع مص ) اًخطاء. (تاج العروس ) (شرح قاموس ترکی ) (صحاح جوهری ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). به خطا افکندن . (شرح قاموس ترکی ) (المنجد). || ت
تخاطیطلغتنامه دهخداتخاطیط. [ ت َ ] (ع اِ) در شاهد زیر بمعنی خطوط چهره آمده است : و کان [ هرمس ] رجلاً آدم اللون ، تام القامة، اجلح ، حسن الوجه ، کث اللحیة، ملیح التخاطیط . (عیون ا
خَطْبُکُمَافرهنگ واژگان قرآنحرف حساب شما دو نفر(خطب:امر عظيمی که در باره آن تخاطب و گفتگو زياد ميشود )
معرفهلغتنامه دهخدامعرفه . [ م َ رِ ف َ ] (ع اِمص ) معرفة. معرفت . رجوع به معرفة و معرفت شود. || (اِ) (اصطلاح دستوری ) اسمی است که نزد مخاطب معلوم و معهود باشد؛ مثلاً اگر کسی به م