تجمللغتنامه دهخداتجمل . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (اِخ ) حکیم سیدعظیم الدین حسین . از مردم لکهنوست ، فکرش بلند و طبعش نیکو. از وطن مألوف رخت به شهر مدرس کشید و در آنجا به کسب علوم از
تجمللغتنامه دهخداتجمل . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (ع مص ) نکوحالی نمودن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). آراسته شدن و جمال و نیکویی روی رابر خود بستن . (شرح قاموس ). خود را زینت دادن و آ
تجملفرهنگ مترادف و متضاد۱. تشریفات، تکلف، جاهوجلال، دبدبه، دستگاه، شکوه، طمطراق، طنطنه ۲. آراستن، زینت یافتن
تجملاتلغتنامه دهخداتجملات . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (ع اِ) ج ِ تجمل . آنچه آراستن را بکار آید. وسایل زینت و آرایش . آنچه موجب نشان دادن شأن و شکوه و زیبایی باشد. وسایل خودآرایی و خودن
تجملاتلغتنامه دهخداتجملات . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (ع اِ) ج ِ تجمل . آنچه آراستن را بکار آید. وسایل زینت و آرایش . آنچه موجب نشان دادن شأن و شکوه و زیبایی باشد. وسایل خودآرایی و خودن