تجسمدیکشنری فارسی به انگلیسیapparition, embodiment, manifestation, personification, representation, soul, visualization
تجسمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بهصورت جسم در پیش چشم نمایان شدن.۲. ایجاد کردن تصویر چیزی در ذهن.
تجثملغتنامه دهخداتجثم . [ ت َ ج َث ْ ث ُ ] (ع مص ) بزیر سینه گرفتن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).