تجبیرلغتنامه دهخداتجبیر. [ ت َ ] (ع مص ) شکسته وادربستن . (تاج المصادر بیهقی ). شکسته بستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بستن شکسته را. (ناظم الاطباء). التیام یافتن استخوان شکسته
تدبیرفرهنگ مترادف و متضادپایاننگری، تمهید، چاره، چارهاندیشی، حزم، درایت، رایزنی، سیاست، شگرد، کیاست، مشورت، مشی، وسیله
تدبیردیکشنری فارسی به انگلیسیart, circumspection, contrivance, counsel, device, devise, diplomacy, expediency, expedient, idea, maneuver, manoeuvre, policy, politics, reason, resourcefulnes
شکستهلغتنامه دهخداشکسته . [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) مکسور و خردشده . (ناظم الاطباء). خرد. (آنندراج ). منکسر. مکسور. کسیر. (منتهی الارب ). نعت مفعولی از شکستن در معنی متع
مُدَبِّرَاتِفرهنگ واژگان قرآنتدبیر کنندگان ( تدبير که با دُبُر به معنی پشت از یک ریشه است به معناي اين است که چيزي را بعد ازیا در پی و پشت چيز ديگر بگيريم به عبارت دیگر به برنامه ریزی برای