تثاقللغتنامه دهخداتثاقل . [ ت َ ق ُ ] (ع مص ) گرانی کردن . (زوزنی ) (ترجمان عادل بن علی ). گرانی خاطر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). کاهلی کردن و پس ماندن از آن و خویشتن را گران ساخ
تثألللغتنامه دهخداتثألل . [ ت َ ث َ ءْ ل ُ ] (ع مص ) آژخ ناک گردیدن جسم . (منتهی الارب ) (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). پر زگیل شدن تن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
تثاقفلغتنامه دهخداتثاقف . [ ت َ ق ُ ] (ع مص ) خصومت کردن و غلبه کردن بر یکدیگر در حذاقت . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط).
تعاقللغتنامه دهخداتعاقل . [ ت َ ق ُ ] (ع مص ) خردمندی نمودن بی خردمندی . (زوزنی ) (از اقرب الموارد). خردمندی نمودن بی خرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || دیت را میا
تماقللغتنامه دهخداتماقل .[ ت َ ق ُ ] (ع مص ) همدیگر را به آب فروبردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تخافلغتنامه دهخداتخاف . [ ت َ خاف ف ] (ع مص ) ضد تثاقل . (تاج الع__روس ج 6 ص 93) (اقرب الموارد) (قط-ر المحیط). و منه حدیث مجاهد و قد سأله حبیب بن ابی ثابت : انی اخاف ان یؤثر ا
گرانی کردنلغتنامه دهخداگرانی کردن . [ گ ِک َ دَ ] (مص مرکب ) سنگینی کردن . تثاقل . (زوزنی ). تثقیل . (تاج المصادر بیهقی ) : و علامت خلط بلغمی آن است که ملازه دراز شود... و سپید و سوزش
تخاففلغتنامه دهخداتخافف . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) سبک شدن . نقیض تثاقل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
ﭐثَّاقَلْتُمْ إِلَى ﭐلْأَرْضِفرهنگ واژگان قرآنخود را به سنگینی می زنید به قسمی که به زمین می نشینید - به زمین می چسبید - زمینگیر می شوید (در اصل باب تفاعل و تثاقلتم بوده است که ت به ث تبدیل و برای اجتناب از
متثاقللغتنامه دهخدامتثاقل . [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) کاهلی کننده و پس ماننده و خویشتن را گران سازنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). سنگین و گران و ثقیل و سست و کاهل . (ناظم الاطباء