تبکلغتنامه دهخداتبک . [ ت َ ] (اِ) در فرهنگ اسدی چ پاول هورن آمده : «تبک ، قز باشد که بجوراب و کلاه بافند. رودکی گفت : فاخته گون شد هوا ز گردش خورشیدجامه ٔ خانه بتبک فاخته گون
تبکیتفرهنگ انتشارات معین(تَ) [ ع . ] (مص م .) 1 - خاموش کردن ، زبان بند کردن . 2 - زدن کسی را به شمشیر و چوب دستی . 3 - پیش آمدن کسی را به مکروه . 4 - غلبه کردن به حجت .
تبکاءلغتنامه دهخداتبکاء. [ ت َ / ت ِ] (ع مص ) گریستن یا بسیار گریستن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
تبکاءلغتنامه دهخداتبکاء. [ ت َ / ت ِ] (ع مص ) گریستن یا بسیار گریستن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
تبکانلغتنامه دهخداتبکان . [ ] (اِ) در لغت فرس اسدی چ پاول هورن ذیل کلمه ٔ تبوک آمده : «طبقی باشد که بر مثال دفی بود چوبین و بقّالان دارند و گروهی تبکان گویند از مردم عامه ٔ طوس »
تبکرلغتنامه دهخداتبکر. [ ت َ ب َک ْ ک ُ ] (ع مص ) پگاه خاستن . (تاج المصادر بیهقی ). || تقدم . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). پیش شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پ
تبکسیتلغتنامه دهخداتبکسیت . [ ] (اِخ ) حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب آرد: از ولایات مشهور ختای است .رجوع به نزهةالقلوب چ گای لیسترانج ج 3 ص 258 شود.