تبریلغتنامه دهخداتبری . [ ت َ ب َ ] (اِخ ) امیر، نام مردی از اهل پازوار قریب به شهر بارفروش که او را شیخ العجم خوانده اند. به وزنی خاص اشعار بزبان دری مازندری گفته دیوانش حاضر و
طبریلغتنامه دهخداطبری . [ طَ ب َ ] (اِخ ) (الَ ...) ابوالحسن الترنجی الطبری : ابوریحان بیرونی در کتاب «الجماهر» در چند موضع نام این شخص را یاد کرده . وی ظاهراً پزشک بود و او را
طبریلغتنامه دهخداطبری . [ طَ ب َ ] (اِخ ) (الَ ...) احمدبن عبداﷲ. مُحب الدین الطبری . مردی فاضل بوده ، وی را تصانیف است ، از آنجمله السمط الثمین فی مناقب امهات المؤمنین . وفات
طبریلغتنامه دهخداطبری . [ طَ ب َ ] (اِخ ) (الَ ...) عبدالقادربن محمد الحسینی الطبری المکی الشافعی ، امام ائمةالحجاز. وی در مکه بسال 976 هَ . ق . قدم بعرصه ٔ وجود نهاد و در آن جا
طبریلغتنامه دهخداطبری . [ طَ ب َ ] (اِخ ) (الَ ...) علی بن سهل بن ربن الطبری . کنیت وی ابوالحسن است . ابن الندیم بغدادی کاتب نام وی را علی بن ربل ضبط کرده و گفته است : او کاتب م
تبری کردنلغتنامه دهخداتبری کردن . [ ت َ ب َرْ ری ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیزاری جستن . || ذمه ٔ خود را بری کردن . (ناظم الاطباء).
تبری نمودنلغتنامه دهخداتبری نمودن . [ ت َ ب َرْ ری ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) دوری نمودن . بیزاری نمودن : بحکم این مقدمات از علم طب تبرّی مینمودم . (کلیله و دمنه ).
کروواژهنامه آزاد(تبری؛ مازندران) کُرو؛ جوانه ای که در حال باز شدن است، جوانه ای که هنوز باز نشده باشد. (طبری، مازنی) کُرو؛ جوانه ای که در حال باز شدن است.
تبر نشانهگذاریmarking axeواژههای مصوب فرهنگستانتبری که پوست درختان را میکند و محل صاف و مناسبی برای نشانهگذاری ایجاد میکند