تبانةلغتنامه دهخداتبانة. [ ت َ ن َ ] (اِخ ) قریه ای به ماوراءالنهر است . (از تاج العروس ). رجوع به تبان شود.
تبانةلغتنامه دهخداتبانة. [ ت َ ن َ ] (ع مص ) زیرک شدن . (تاج المصادر بیهقی ). زیرک و باریک بین و ریزه کار گردیدن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تَبَن نعت است از آن . (آنندراج ). تب
طبانةلغتنامه دهخداطبانة. [ طَ ن َ ] (ع مص ) زیرکی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زیرک شدن . دانا گردیدن . (آنندراج ).
تباًلهلغتنامه دهخداتباًله . [ ت َب ْ بَن ْ ل َه ْ ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ دعایی ) هلاکی باد اورا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). منصوب است به اضمار فعل . (منتهی الارب ). تنصبه علی الم
تبأنلغتنامه دهخداتبأن . [ ت َ ب َءْ ءُ ] (ع مص ) (از «ب ٔن ») در پی راه و نشان قدم شدن . (منتهی الارب ). ایز گرفتن : تبأنت الطریق و الاثر؛ در پی راه و نشان قدم شدم . (منتهی ال
تبالهلغتنامه دهخداتباله . [ ت َ ل ُه ْ ] (ع مص ) خود را ابله نمودن بی آنکه باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
تبانلغتنامه دهخداتبان . [ ت َب ْ با ] (اِخ ) ابوالعباس التبان امام اهل ری به نشابور بود. (انساب سمعانی ورق 103 الف ).رجوع به تبانیان و آل تبان و ابوالعباس تبانی شود.
تبانیلغتنامه دهخداتبانی . [ ت َب ْ با ] (اِخ ) شیخ جلال الدین التبانی ، از مردم تَبّانَة است . مردی دانشمند و پسر وی یعقوب از اصحاب حافظبن حجر بود. (از تاج العروس ).
تبانلغتنامه دهخداتبان . [ ت ُ ] (اِخ ) توبَن نیز گفته اند. از قراء سوبخ در ناحیه ٔ خزاراز بلاد ماوراءالنهر از نواحی نَسَف . (از معجم البلدان ج 2 ص 358). مؤلف تاج العروس آرد: تب
یعقوبلغتنامه دهخدایعقوب . [ ی َ] (اِخ ) ابن جلال بن احمد تبانی ، ملقب به شرف الدین . ادیب مصری رومی الاصل و در فروع مذهب حنفی و علوم عقلی دانشمند بود و به سال 760 هَ . ق . به دنی