تازهفرهنگ مترادف و متضاد۱. جدید، مدرن، نو ≠ کهنه ۲. ابتکاری، بدیع، بکر، طرفه ۳. نوظهور، نوین ۴. اخیر، موخر، متاخر ≠ دیرینه، قدیم، کهن، کهنه ۵. اکنون، حالا، اینک، الان ۶. باطراوت، شاداب
تازهدیکشنری فارسی به انگلیسیcrisp, fresh, late, latter-day, maiden, mint , new, newfangled, novel, original, recent, scarcely, spick-and-span, strange, unprecedented, warm, young
تازهفرهنگ انتشارات معین(زِ) 1 - (ص .) نو، جدید. 2 - مجازاً خرم ، شاداب . 3 - بدیع . 4 - (ق .) اخیر، اخیراً. ؛~به دوران رسیده کنایه از: کسی که تازه به مقامی رسیده و خود را گم کرده ،
نوظهورلغتنامه دهخدانوظهور. [ ن َ ظُ ] (ص مرکب ) که تازه باب شده . (یادداشت مؤلف ). که به تازگی مُد و متداول شده است . که تازه معمول شده است . که طبع و چشم بدان معتاد و مأنوس نیس
نوبابلغتنامه دهخدانوباب . [ ن َ ] (ص مرکب ) که تازه معمول شده است . (یادداشت مؤلف ). بدیع. تازه . مد روز. نوظهور.
مدپرستیلغتنامه دهخدامدپرستی . [ م ُ پ َ رَ ] (حامص مرکب ) تقلید وقبول مد روز. استقبال از طرز آرایش یا لباس پوشیدن یا آدابی که تازه باب شده و هنوز همگانی نشده است .
مدپرستلغتنامه دهخدامدپرست . [ م ُ پ َ رَ ] (نف مرکب ) که به شدت پیرو و مقلد مد و باب روز باشد. (فرهنگ فارسی معین ). پرستنده ٔ مد. که در قبول مدهای تازه حرص و ولعی دارد. که لباسهای