تارشلغتنامه دهخداتارش . (اِخ ) (سخت ) (قاموس کتاب مقدس ). یکی از دو نفر خواجه سرا و دربان اخشوروش است . این دو نفر خیال کشتن اخشوروش (کوروش ) داشتند و مردخای کشف این مکیدت را نم
تارشلغتنامه دهخداتارش . [ رِ ] (ع ص ) نعت است از ترش . (منتهی الارب ). || بدخلق . || بخیل . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
تعرشلغتنامه دهخداتعرش . [ ت َ ع َرْ رُ ] (ع مص ) پاییدن و ثبات ورزیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ثباب ورزیدن به مکان . (از اقرب الموارد). || ملازم کار گشتن . (منتهی الارب
پیشغشgreyoutواژههای مصوب فرهنگستانتارشدگی دید و کدر شدن میدان بینایی براثر تغییر ناگهانی شتاب عمودی هواپیما
مولغتنامه دهخدامو. (اِ) هر یک از تارشکلها که در روی پوست حیوانات و در روی بعض مواضع بدن انسانی پدیدار است و به تازی شَعْر گویند. (از ناظم الاطباء). به عربی شَعْر می گویند. (از
چنگلهلغتنامه دهخداچنگله . [ چ َ گ ِ ل َ / ل ِ ] (اِ) موی مرغوله و مجعد را گویند، و آن مویی باشد که هر تارش برهم نشسته و بخود پیچیده بود همچون موی زنگیان ، و جعد.نقیض سبط است ، و
گسسته گشتنلغتنامه دهخداگسسته گشتن . [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) پاره شدن . قطع گردیدن : تنت چو پیرهنی بود جانت را و، کنون همه گسسته و فرسوده گشت تارش و پود . ناصرخسرو