تارخلغتنامه دهخداتارخ . [ رَ / رُ ] (اِخ ) بارای مضموم ، آذر بت تراش باشد. بزبان پهلوی نام آذر بت تراش است . (برهان ). بعضی گویند بفتح ثالث است و نام پدر ابراهیم علیه السلام است
تارخولغتنامه دهخداتارخو. (اِخ ) نام قدیمش «سمندر». قصبه ایست در 150هزارگزی شمال غربی داغستان ،و آن قرارگاه یکی از خانان قالمون بود. سکنه ٔ آن تاتار و مسلمانند. (از قاموس الاعلام
تارخولغتنامه دهخداتارخو. (اِخ ) نام قدیمش «سمندر». قصبه ایست در 150هزارگزی شمال غربی داغستان ،و آن قرارگاه یکی از خانان قالمون بود. سکنه ٔ آن تاتار و مسلمانند. (از قاموس الاعلام
رفقاءلغتنامه دهخدارفقاء. [ ] (اِخ ) یا رُفقَة. بنت ماخوربن تارخ زوجه ٔ اسحاق (ع ) مادر عیص و یعقوب . (حبیب السیر چ سنگی ج 1 ص 23).رجوع به رفقة و مجمل التواریخ و القصص ص 194 شود.
باخورلغتنامه دهخداباخور. (اِخ ) نام پدر آزر پدر ابراهیم که جد ابراهیم علیه السلام است که پدر تارخ و پسر ساروغ باشد. گویند سکه ٔ درم در زمان او بهم رسید. (برهان ) (آنندراج )... و
اددلغتنامه دهخداادد. [ اُ دَ ] (اِخ ) ابن قینان . چهل ودومین جدّ رسول اکرم صلی اﷲ علیه و آله . (انساب سمعانی ص 4). و برخی نسب وی را تا آدم چنین آورده اند: همیسعبن مقوم بن تارخ