تارانلغتنامه دهخداتاران . (ص ) تیره و تاریک . (برهان ). منسوب به تار بمعنی تاریک . (فرهنگ نظام ). تاریک . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ جهانگیری ). در لفظ مذکور الف و نون علامت نسبت است
تارانلغتنامه دهخداتاران . (اِخ ) جزیره ایست در بحر احمر نزدیک خلیج عقبه . در اکثر نقشه ها آن را بصورت «تیران » ضبط کنند. بنابه روایت جغرافی دانان عرب در این جزیره آب شیرین یافت ن
تارانفرهنگ نامها(تلفظ: tārān) [تار (= تارک) ، تارک سر ، فرق سر + ان (پسوند نسبت)] منسوب به تار ، تارک ، فرق سر ، تارک سر ؛ (به مجاز) بسیار عزیز و گرامی ؛ (در ترکی) زمین گسترده
تاران تیوس واررونلغتنامه دهخداتاران تیوس واررون . [ وارْ رُن ْ ] (اِخ ) از دانشمندان رومی که در زمان «پومپه » بحکومت ایبری (اسپانیا) منصوب شد: ... بعلاوه ٔ اطلاعات مذکوره ، یک نفر عالم رومی
تارانتلغتنامه دهخداتارانت . (اِخ ) یکی از خلیج های بحر روم است دراروپا. (فرهنگ نظام ). خلیجی است در جنوب ایتالیا که بوسیله ٔ دریای «ایونیه » تشکیل شده است و شهر تارانت در کنار آن
تارانتلغتنامه دهخداتارانت . (اِخ ) شهری است در جنوب ایتالیا بر کنار خلیجی بهمین نام ، از شهرهای باستانی است . در 1940 م . نیروی هوایی و دریایی انگلستان در آنجا فاتح شد. 120000 تن
تاراندنلغتنامه دهخداتاراندن . [ دَ ] (مص ) پراکندن و متفرق ساختن و دور کردن .(فرهنگ نظام ): برو این اطفال را که بازی می کنند از آنجا بتاران . (فرهنگ نظام ). زجر کردن . تار کردن . ت
تاراندهلغتنامه دهخداتارانده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از تاراندن . پراکنده شده . ازهم پاشیده . فراری شده . رجوع بتاراندن شود.
تاران تیوس واررونلغتنامه دهخداتاران تیوس واررون . [ وارْ رُن ْ ] (اِخ ) از دانشمندان رومی که در زمان «پومپه » بحکومت ایبری (اسپانیا) منصوب شد: ... بعلاوه ٔ اطلاعات مذکوره ، یک نفر عالم رومی
تارانتلغتنامه دهخداتارانت . (اِخ ) یکی از خلیج های بحر روم است دراروپا. (فرهنگ نظام ). خلیجی است در جنوب ایتالیا که بوسیله ٔ دریای «ایونیه » تشکیل شده است و شهر تارانت در کنار آن
تارانتلغتنامه دهخداتارانت . (اِخ ) شهری است در جنوب ایتالیا بر کنار خلیجی بهمین نام ، از شهرهای باستانی است . در 1940 م . نیروی هوایی و دریایی انگلستان در آنجا فاتح شد. 120000 تن
تاراندنلغتنامه دهخداتاراندن . [ دَ ] (مص ) پراکندن و متفرق ساختن و دور کردن .(فرهنگ نظام ): برو این اطفال را که بازی می کنند از آنجا بتاران . (فرهنگ نظام ). زجر کردن . تار کردن . ت
تاراندهلغتنامه دهخداتارانده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از تاراندن . پراکنده شده . ازهم پاشیده . فراری شده . رجوع بتاراندن شود.