تاجبخشلغتنامه دهخداتاجبخش . [ ب َ ] (نف مرکب ) تاج بخشنده . دهنده ٔ تاج . دهنده ٔ افسر. در شاهنامه ٔ فردوسی این کلمه از القاب رستم آمده و غالباً بصورت «یل تاجبخش » و «گو تاجبخش »
تاجبخشیلغتنامه دهخداتاجبخشی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) عمل تاج بخش ، اعطای سلطنت . || بزرگی . جلال . پادشاهی : چو سر از تن برفت سرنکشدنخوت تاجبخشی دستار. خاقانی .بنور تاجبخشی چون درخشس
تاجبخشking makerواژههای مصوب فرهنگستانکسی که امکان به قدرت رسیدن شخص دیگری را فراهم میکند درحالیکه خود به هر دلیلی قادر یا مایل به تصدی آن مسند نیست
تاجبخشیلغتنامه دهخداتاجبخشی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) عمل تاج بخش ، اعطای سلطنت . || بزرگی . جلال . پادشاهی : چو سر از تن برفت سرنکشدنخوت تاجبخشی دستار. خاقانی .بنور تاجبخشی چون درخشس
گنج فشانلغتنامه دهخداگنج فشان . [ گ َ ف َ / ف ِ ] (نف مرکب ) آن که گنج و پول و زر وسیم بپراکند و ببخشد. جوانمرد. بخشنده : خسرو تاجبخش تخت نشان بر سر تاج وتخت گنج فشان .نظامی .
تاجدار فلکلغتنامه دهخداتاجدار فلک . [ رِ ف َ ل َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از خورشید است : تو تاجبخش جمع سلاطین و همچو من سلطان تاجدار فلک طوقدار توست .خاقانی .
تخت نشانلغتنامه دهخداتخت نشان . [ ت َ ن ِ ](نف مرکب ) بخشنده ٔ تخت . (ناظم الاطباء) : خسرو تاجبخش و تخت نشان بر سر تاج و تخت گنج فشان .نظامی .
رکابیلغتنامه دهخدارکابی . [ رِ ] (ص نسبی ) اسب جنیبت . کتل . (فرهنگ فارسی معین ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از برهان ).اسب جنیبت را نامند. (فرهنگ جهانگیری