طابنلغتنامه دهخداطابن . [ ب ِ ] (ع ص ) زیرک . فهیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مرد استاد. دریابنده . (مهذب الاسماء).
تأبنلغتنامه دهخداتأبن . [ ت َ ءَب ْ ب ُ ] (ع مص )در پی اثر چیزی شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تابندگیفرهنگ مترادف و متضاد۱. تابش، تشعشع، تلاءلو، درخشش، درخشندگی، شعشعه، فروغ، نورافشانی ۲. برق، جلا ≠ تیرگی
تابندهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تابان، درخشان، درخشنده، رخشان، مشعشع ۲. حرارتزا، گرمابخش ۳. ریسنده، نختاب، نخریس
تابناکدیکشنری فارسی به انگلیسیagleam, bright, brilliant, effulgent, glittery, luminous, nacreous, radiant, refulgent, sparkler, splendid
تأبنلغتنامه دهخداتأبن . [ ت َ ءَب ْ ب ُ ] (ع مص )در پی اثر چیزی شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).