تابعهلغتنامه دهخداتابعه . [ ب ِ ع َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث تابع. || جنی که عاشق انسان و همراه او باشد. (منتهی الارب ). || خادمه . (المنجد).
تابعهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = تابع۲. [قدیمی] خادمه.۳. (اسم) [قدیمی] در باور قدما، پری یا جنی که همزاد و همراه انسان است.
تابعدارلغتنامه دهخداتابعدار. [ ب ِ ] (نف مرکب ) این لفظ غلط است چرا که لفظ تابع، که صیغه ٔ اسم فاعل است به ترکیب لفظ دار حاجت ندارد اگر اتفاق افتد بجایش تبع دار بدون الف ، یا فرمان
تابعیهلغتنامه دهخداتابعیه . [ ب ِ ی ی َ ] (ع ص ، اِ) تأنیث تابعی .زن تابعی ، زنی که درک زمان صحابه ٔ رسول کرده است .
تابع شدنلغتنامه دهخداتابع شدن . [ ب ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پیرو شدن . بنده و فرمانبردار گشتن . دنبال رونده شدن : مشو تابع نفس شهوت پرست که هرساعتش قبله ٔ دیگر است .سعدی (بوستان ).
سینوا چشمهواژهنامه آزاداز محلات تابعه بخش سینوا از شهرستان چالوس است که آزادراه تهران-شمال، جادۀ چالوس و رودخانۀ چالوس از کنار آن می گذرد و به علت وجود چشمه های فراوان به این نام مشهو
کارینافرهنگ نامها(تلفظ: kārinā) چهارمین سرزمین از سرزمینهای تابعهی پارت که به واسطهی ولات [جمعِ والی] اداره میشدهاند.