بی مشورتلغتنامه دهخدابی مشورت . [ م َ وَ رَ ] (ص مرکب ) (از: بی + مشورت = مشورة عربی ) بدون شور و کنگاش . بدون مشاوره و همفکری : هرکه بی مشورت کند تدبیرغالبش بر هدف نیاید تیر. سعدی
بیِّگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی بیائید ، تشریف بیاوردید ، یک تعارف برای مهمان کردن کسی یا خانواده ای برای آمدن به خانه برای مهمانی یا آمدن به درون خانه است زمانی که دم در
مشورتلغتنامه دهخدامشورت . [ م َش ْ وَ رَ ] (ع اِمص ) شور و کنگاش و کنگاج . (ناظم الاطباء). سگالیدن با یکدیگر. رای زدن با هم . شور. (یادداشت مؤلف ). مشورة : اما اینجا مسئلتی است
بیرایلغتنامه دهخدابیرای . (ص مرکب ) (از: بی + رای = رأی ) بیرأی . بی تدبیر. بی اراده . بی فکر. بی اندیشه . بی وقوف : چو آگاهی آمد سوی سوفرای ز پیروز بیرای و بی رهنمای . فردوسی
یزیدلغتنامه دهخدایزید. [ ی َ ] (اِخ ) ابن زمعةبن ابی جیش الاسود اسدی قرشی ، از صحابه و یکی از کسانی بود که ریاست قبیله ٔ قریش در دوران جاهلی بدانان ختم شد. قبیله ٔ قریش به کاری
انتیاطلغتنامه دهخداانتیاط. [ اِ ] (ع مص ) همراه بردن شتر کسی را تا خواربار آرد جهت وی . || درآویخته شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تعلق . (از اقرب الموارد). || دو
جزحلغتنامه دهخداجزح . [ ج َ ] (ع مص ) از پی کار خود رفتن . (از ناظم الاطباء). به کار خود رفتن . (از منتهی الارب ). گذشتن به حاجت و کار خود. (آنندراج ). پی کار خود رفتن و به انت