بیغارلغتنامه دهخدابیغار. (اِ) سرزنش و طعنه . (برهان ).بیغاره . طعنه و سرزنش . (سروری ) (از جهانگیری ). ملامت . (اسدی ). نکوهش . ملامت . (یادداشت مؤلف ). سرزنش و طعنه . (انجمن آر
بیغاره جولغتنامه دهخدابیغاره جو. [ رَ / رِ ] (نف مرکب ) لاغ کننده . ملامتگر : سرافراز شد رستم چاره جوی خروشی برآورد بیغاره جوی .فردوسی .
بیغاره زنلغتنامه دهخدابیغاره زن . [ رَ / رِ زَ ] (نف مرکب ) که نکوهش کند. ملامتگر. سرزنش کننده . نکوهنده .
درماندنلغتنامه دهخدادرماندن . [ دَ دَ ](مص مرکب ) ماندن . عاجز و بی چاره بودن . (آنندراج ). عاجز شدن . بدبخت و بی نصیب شدن و بیچاره و بی نوا شدن .(ناظم الاطباء). گرفتار شدن . فروما
دردلغتنامه دهخدادرد. [ دَ ] (اِ) وجع. الم . تألم . هو ادراک المحسوس المنافی ، من حیث هو مناف . (یادداشت مرحوم دهخدا). درد، خبر یافتن است ازحال ناطبیعی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
نهادنلغتنامه دهخدانهادن . [ ن ِ / ن َ دَ ](مص ) گذاشتن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چیزی را در جائی گذاشتن . (فرهنگ فارسی معین ). قرار دادن . (ناظم الاطباء). هشتن : لادرا بر بنای
تاج الدینلغتنامه دهخداتاج الدین . [ جُدْ دی ] (اِخ ) ملک خلج . از سرداران سلطان جلال الدین :... و از جوانب گریختگان لشکرها بر او جمع می آمدند و فوج فوج از زیر شمشیرها جسته بدو متصل م
بی بی زبیدهلغتنامه دهخدابی بی زبیده . [ زُ ب َ دَ ] (اِخ ) دهی از دهستان غار است که در بخش ری شهرستان تهران واقع است و253 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیای ایران ج 1).