بی ریشلغتنامه دهخدابی ریش . (ص مرکب ) (از: بی + ریش ) آنکه ریش بر زنخ ندارد. (یادداشت مؤلف ). کوسه : کوسه ٔ بی ریش دلی تنگ داشت . (یادداشت مؤلف ). || ساده عذار و ساده رو. (آنندر
بی ریشهلغتنامه دهخدابی ریشه . [ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + ریشه ) آنچه ریشه نداشته باشد چون کاغذ بی ریشه و انبه ٔ بی ریشه و مانند آن . (آنندراج ). بدون الیاف . (ناظم الاطباء).
بی ریشیلغتنامه دهخدابی ریشی . (حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی ریش . || امردی . (یادداشت مؤلف ) : پار با من لاف بی ریشی زدی و خوش زدی گر بحسن امسال چون پاری فزون از پار زن . سوزنی .رج
بی ریشیلغتنامه دهخدابی ریشی . (حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی ریش . || امردی . (یادداشت مؤلف ) : پار با من لاف بی ریشی زدی و خوش زدی گر بحسن امسال چون پاری فزون از پار زن . سوزنی .رج
بی ریشهلغتنامه دهخدابی ریشه . [ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + ریشه ) آنچه ریشه نداشته باشد چون کاغذ بی ریشه و انبه ٔ بی ریشه و مانند آن . (آنندراج ). بدون الیاف . (ناظم الاطباء).