بی رقیبدیکشنری فارسی به انگلیسیnonesuch, nonpareil, unapproachable, uncontested, unequaled, unequalled, unmatched, unrivaled, unrivalled
منزل بورقیبهلغتنامه دهخدامنزل بورقیبه . [ م َ زِ بو ب َ ] (اِخ ) نام سابق آن فری ویل بود. شهری است بر کنار دریاچه ٔ بیزرت که 34700 تن سکنه دارد. این شهر یکی از مراکز بحریه ٔ کشور تونس ا
بیلغتنامه دهخدابی . (اِ) کرم وپروانه . (ناظم الاطباء). بید. (از اشتینگاس ). ظاهراًمصحف یا لهجه ای است «بید» را. و رجوع به بید شود.
بیلغتنامه دهخدابی . (حرف ) بجای «ب » که یکی از حروف الفباء است بکار رود : مگر که یاد نداری که چشم تو نشناخت بخط خویش الف را همی بجهد از بی . ناصرخسرو.راست از راه تقدم چون الف
بیلغتنامه دهخدابی . [ ب َی ی ] (ع ص ) (از «ب ی ی ») مرد ناکس و فرومایه و ابن بَی ّ مثله . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ).
بیلغتنامه دهخدابی . [ ب َی ی ] (ع مص ) (از «ب وی ») مشابه شدن غیر خود را در کردار. (منتهی الارب ) (از معجم متن اللغة). مشابه شدن غیر پدر خود را در کردار. (ناظم الاطباء).
بی منازعلغتنامه دهخدابی منازع . [ م ُ زِ ] (ص مرکب ) (از: بی + منازع ) بی رقیب . بدون مخاصم : چنین روزگار کس یاد نداشت که ... پادشاه محتشم بی منازع و فارغ دل گردد. (تاریخ بیهقی چ اد
رقیبلغتنامه دهخدارقیب . [ رَ ] (ع ص ، اِ) نگهبان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از صراح اللغة) (السامی فی الاسامی ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی