بی درنگدیکشنری فارسی به انگلیسیdirectly, immediate, quick, instantly, straight, prompt, promptly, readily, snappy, straightaway, straightway, summary, thereupon, unhesitating
بیدرنگلغتنامه دهخدابیدرنگ . [ دَ رَ] (ق مرکب ) (از: بی + درنگ ) بدون درنگ . بدون توقف . فوراً. فی الفور. بشتاب . بسرعت . بچالاکی و چستی . چالاک و زود. (ناظم الاطباء). بی تأمل . ف