بیحالیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: عمل داوطلبانه ت، شُلی، لَختی، خمودگی، جمود، بیحسی، سستی، کرخی، کندی، آهستگی تنبلی، بطالت، فقدان حساسیتروحی، بیتفاوتی بیعزمی
بیحالفرهنگ مترادف و متضاد۱. علیل، فرتوت، ناتوان ≠ توانمند ۲. بیحس، بیرمق، رخو، سست، شل، لش، وارفته ۳. ضعیف، عاجز ≠ توانمند، قوی ۴. تنآسا، تنبل، تنپرور ≠ کوشا ۵. مدهوش ۶. بیذوق ≠ باذوق،
بیحالیفرهنگ مترادف و متضاد۱. تنآسانی، تنپروری، رخوت، سستی، ضعف، فتور، کسالت، وهن ≠ توانمندی ۲. بیعرضگی، وارفتگی ۳. بیدلی، خمودی ≠ زندهدلی
منفعلفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت منفعل، بیحال، بیاراده، مفعول▲ ساکن، بیحرکت، بیجنبش، بیجان، بیرمق، کمتحرک، سست، ضعیف، کرخ، کرخت، خوابرفته، بیحس، لخت، مرده اجرایی قابل-، ، -
لمسفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسست؛ بیحال؛ شل؛ افتاده؛ لس. لمس شدن: (مصدر لازم) بیحس شدن؛ سست و بیحال شدن.