بیهوش کردنلغتنامه دهخدابیهوش کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) با دارو اغماء آوردن . (یادداشت مؤلف ). بواسطه ٔ داروی بیهوشی شخص را مدهوش کردن . (ناظم الاطباء): اصعاق ؛ بیهوش کردن . (منتهی
مایع سبکی که از تقطیر الکل و جوهر گوگردبدست میایدو برای بیهوش کردن اشخاص بکار می روددیکشنری فارسی به عربیاثير
بیهش کردنلغتنامه دهخدابیهش کردن . [ هَُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیهوش کردن . ناتوان کردن . از هوش انداختن . از خود بیخود ساختن : هر آنکس که نیکی فرامش کندخرد را بکوشد که بیهش کند. فردوسی
بیحس کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی کردن، بیهوش کردن، فلجکردن، هیپنوتیز کردن، تخدیر کردن، دوا دادن، سرد کردن، سست کردن، ضربه زدن، سیر کردن
بیهش کردنلغتنامه دهخدابیهش کردن . [ هَُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیهوش کردن . ناتوان کردن . از هوش انداختن . از خود بیخود ساختن : هر آنکس که نیکی فرامش کندخرد را بکوشد که بیهش کند. فردوسی
هوشبرپزشکیanesthesiologyواژههای مصوب فرهنگستانشاخهای تخصصی از پزشکی که به بیهوش کردن بیمار و مراقبت از او درحین عمل جراحی و بعد از آن و نیز درمان و واپایش دردهای مزمن میپردازد متـ . تخصص بیهوشی