بیعفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخریدوفروش. بیع سَلَف (سَلَم): (فقه، حقوق) پیشفروش و پیشخرید. بیع قطعی: (فقه، حقوق) معامله که فسخ و برگشت در آن نباشد.
بیعلغتنامه دهخدابیع. [ ب َ ] (ع مص ) بیعة. مبیع.خریدن و فروختن (از اضداد). (از منتهی الارب ). پرداخت ثمن و دریافت مثمن یا بعکس (از اضدادست ). (از اقرب الموارد). خریدن و فروختن
بیافرهنگ انتشارات معین1 - فعل امر از آمدن . 2 - (شب جم .) موافقت ، همراهی کن ، ملاحظه کن . 3 - (عا.) برای تحقیر و توهین معمولاً با نشان دادن انگشت شست .
بیاگویش خلخالاَسکِستانی: be دِروی: bu شالی: bu کَجَلی: bur(e) کَرنَقی: burə کَرینی: bur کُلوری: bu/burən گیلَوانی: buri لِردی: bu/bur
بیاگویش کرمانشاهکلهری: baw گورانی: baw سنجابی: baw/bâw کولیایی: baw زنگنهای: baw جلالوندی: bu:re: زولهای: bu:re: کاکاوندی: bu:re: هوزمانوندی: bu:re:
بیالغتنامه دهخدابیا. [ ب َ ] (ص ، اِ) پر باشد که نقیض خالی است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). پر. ضدخالی . (رشیدی ). پر. نقیض خالی . (ناظم الاطباء). || در خانه و در سرا. (ب
بیع سلفواژهنامه آزاداز نوع دوم خرید و فروشی است که در آن مبیع مدت دار بوده و ثمن حاضر است و منظور از آن پیش خرید محصولات تولیدی به قیمت معین و باتوجه به ضوابط شرعی است.
بیع دادنلغتنامه دهخدابیع دادن . [ ب َ / ب ِ دَ ] (مص مرکب ) بهایا بیعانه دادن . (بهار عجم ) (آنندراج ) : رو بسوی عالم بالا نهادمشتریش نقد روان بیع داد.وحید قزوینی .
بیع زدنلغتنامه دهخدابیع زدن . [ ب َ / ب ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) خریداری کردن . (آنندراج ) (بهار عجم ) : ره مایه داران ایمان زنندبخروار بیع دل و جان زنند. ظهوری .و رجوع به بیع شود.
بیع دادنلغتنامه دهخدابیع دادن . [ ب َ / ب ِ دَ ] (مص مرکب ) بهایا بیعانه دادن . (بهار عجم ) (آنندراج ) : رو بسوی عالم بالا نهادمشتریش نقد روان بیع داد.وحید قزوینی .
بیع زدنلغتنامه دهخدابیع زدن . [ ب َ / ب ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) خریداری کردن . (آنندراج ) (بهار عجم ) : ره مایه داران ایمان زنندبخروار بیع دل و جان زنند. ظهوری .و رجوع به بیع شود.