بیضالغتنامه دهخدابیضا. [ ب َ / ب ِ ] (از ع ، ص ) مأخوذ از بیضاء تازی . (ناظم الاطباء). رجوع به بیضاء شود : گوهر حمرا کند از لؤلؤ بیضای خویش گوهر حمرا کسی از لؤلؤ بیضا کند.
بیضالغتنامه دهخدابیضا. [ ب َ ] (اِخ ) پایتخت قدیم خزر بقول جغرافی نویسان قدیم عرب و متأخران آن را اتل (بنام رود اتل یا ولگا که شهر مذکور در ساحل آن بود) نامیده اند. نام ترکی آن
بیضالغتنامه دهخدابیضا. [ ب َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستان های بخش اردکان است که در شهرستان شیراز واقع است . این دهستان از 75 پارچه آبادی تشکیل شده و قراء مهم آن عبارتند از: انبو،
بیضالغتنامه دهخدابیضا. [ب َ ] (اِخ ) از بلوکات ولایت آباده ٔ فارس ، جمعیت 20000 تن ، مرکز تل بیضا که آثار قدیمه زیاد دارد، دارای 54 قریه . (از یادداشت مؤلف ). بلوک بیضا میانه ٔ
بیضای قاجارلغتنامه دهخدابیضای قاجار. [ ب َی ْ ی ِ ] (اِخ ) نواب شاهزاده اﷲویردی میرزا از فرزندان خاقان صاحبقران است . در رمضان 1216 هَ . ق . متولد شد. چندی به حکمرانی شاهرود و بسطام گذ
بیضاییلغتنامه دهخدابیضایی . [ ب َ / ب ِ ] (ص نسبی ) بیضوی . مأخوذ از بیضوی تازی ، نوعی خط. دوایربیضی شکل حروف . (ناظم الاطباء). رجوع به بیضوی شود.
بیضانلغتنامه دهخدابیضان . (ع ص ، اِ) ج ِ ابیض . سپیدان از مردم . ضد سیاهان . (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). مقابل سودان . سپیدپوستان . سپیدان . (یادداشت مؤلف ). سپیدان . ضد
بیضاویلغتنامه دهخدابیضاوی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب است به بیضا که شهری است از شهرهای فارس و جمعی کثیر از دانشمندان منسوب به این دیارند. (از انساب سمعانی ). رجوع به بیضا شود.
بیضاءلغتنامه دهخدابیضاء. [ ب َ ] (اِخ ) دراسفید(که بعداً بدین صورت معرب گردید). نام شهری معروف در فارس است . (از معجم البلدان ). رجوع به بیضا شود.
بیضاءلغتنامه دهخدابیضاء. [ ب َ ] (اِخ ) شهری در بلاد خزر در پشت باب الابواب . (از معجم البلدان ). همان بیضا پایتخت قدیم خزر است . رجوع به بیضا شود.
بیضاءلغتنامه دهخدابیضاء. [ب َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث ابیض . (از اقرب الموارد). زن سپیدپوست . || آفتاب . (منتهی الارب ). آفتاب بعلت سپیدی آن . (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). مهر.