بیسوسلغتنامه دهخدابیسوس . (معرب ،اِ) معرب پیه سوز. ج ، بیاسیس . ابن بطوطة در سفرنامه (چ مصر ص 181) نویسد: و فی المجلس خمسة من البیاسیس و البیسوس شبه المنارة من النحاس له ارجل ثلا
بیسوادفرهنگ مترادف و متضاد۱. امی، ناخوان، ناملا، مکتبندیده ≠ باسواد، ملا ۲. عامی، عوام، نادان ≠ دانا، فهیم ۳. بیمایه، کممایه
بیوسفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = بیوسیدن۲. (اسم مصدر) امید؛ آرزو: ◻︎ هرکه را همت بلند بُوَد / راه یابد به منتهای بیوس (ابنیمین: مجمعالفرس: بیوس).
پیه سوزلغتنامه دهخداپیه سوز. (اِ مرکب ) پایه ٔ چراغی از سفال یا از مس و امثال آن که پیه یا روغن کرچک یا بزرک در آن ریختندی با فتیله ای از پنبه . پایه ٔ مسین و برآن چراغی سفالین و د