بیسراکلغتنامه دهخدابیسراک . [ س َ / س ُ ] (اِ) شتر جوان پرقوت . (جهانگیری ) (برهان ) (رشیدی ). شتر جوان . (غیاث ) (سراج اللغات ). شتری جوان که مادرش ناقه ٔ عربی و پدرش دوکوهان باش
بیسراکلغتنامه دهخدابیسراک . [ س َ / س ُ ] (اِ) شتر جوان پرقوت . (جهانگیری ) (برهان ) (رشیدی ). شتر جوان . (غیاث ) (سراج اللغات ). شتری جوان که مادرش ناقه ٔ عربی و پدرش دوکوهان باش
حبایللغتنامه دهخداحبایل . [ ح َ ی ِ ] (ع اِ) رجوع به حبائل شود : چو دیدم رفتن آن بیسراکان بدان گشنی روان زیر حبایل . منوچهری .گشادم هر دو زانوبندش از پای چو مرغی کش گشایند از حبا
الوانهلغتنامه دهخداالوانه . [ اَل ْ ن َ / ن ِ ] (اِ) قسمی شتر، و امروز شاهسونان «اروانه » گویند. (یادداشت مؤلف ) : آن تجمل ز وی جمل نکشدخنگل و بیسراک و الوانه .سوزنی .