بیرویلغتنامه دهخدابیروی . (ص مرکب )(از: بی + روی ) بی وجه . بی دلیل . بی مورد : کسی کو دیگران را برگزیند بر چنین میری بپرسد روز حشر ایزد از آن بیروی بهتانش .ناصرخسرو.
ببرویهلغتنامه دهخداببرویه . [ ب َ رَ وَ ] (اِخ ) محدث است و از اسحاق بن شاذان روایت کند. (یادداشت مؤلف ). ببرویه بن علی بن محمدبن مالک ابوغسان البصری ، در حوالی سال 353 هَ . ق .
بحروییلغتنامه دهخدابحرویی .[ ب َ ] (اِخ ) منسوب به بحرویه که لقب جد ابوعبداﷲ محمدبن یحیی بن محمدبن بحرالشروطی بحرویی معروف به ابن بحرویه از اهل اصفهان می باشد. (از انساب سمعانی ).
برویلغتنامه دهخدابروی . [ ب َ / ب ُ ] (اِ) ابروی . ابرو. برو. حاجب . و رجوع به برو و ابرو شود : سوی حجره ٔ خویش رفت آرزوی ز مهمان بیگانه پرچین بروی . فردوسی .همه زرد گشتند و پرچ
چنگللغتنامه دهخداچنگل . [ چ َ گ َ ] (اِ) نام درختچه ای در طوالش که در میان دره آن را اسکلم تلی میخوانند. مخصوص زمینهای آهکی است و در جاهائی که جنگل در اثر قطع بیرویه یا آتش سوزی
پهلولغتنامه دهخداپهلو. [ پ َ ] (اِ) هر دو طرف سینه و شکم . (غیاث ). راستا و چپای شکم مردم . (شرفنامه ٔ منیری ). جنب . حقو. صقلة. صقل . ضیف . معد.دث ّ. ملاط. فقر. کشح . صفح . (من
رویلغتنامه دهخداروی . (اِ) چهر. چهره . رخ . رخسار. وجه . صورت . محیا. مطلع. طلعت . معرف . منظر. دیدار. گونه . سیما. رو. (یادداشت مؤلف ). رو و رخسار است که به عربی وجه گویند. (
رولغتنامه دهخدارو. (اِ) معروف است که به عربی وجه خوانند.(برهان قاطع) (آنندراج ). جانب پیش سر که از پیشانی شروع شده به زنخ ختم می شود. مثال : چشم و دهن بر روی انسان واقع است .