بیروزلغتنامه دهخدابیروز. (اِ) فیروزه . سنگی باشد سبزرنگ شبیه به زمرد لیکن بسیار کم بها و کم قیمت . (برهان ) (از رشیدی ). سنگی باشد سبزرنگ و بعضی گفته اند شیشه ٔ کبودرنگ که به پیر
بیروذلغتنامه دهخدابیروذ. [ ب َ ] (اِخ ) ناحیه ای است میان اهواز و شهرالطیب و چون دارای نخیل بسیار است آنرا بصره ٔ صغری نیز گفته اند و گویند که در گذشته قصبه ٔ کوره بوده و یاقوت ن
بیروزجلغتنامه دهخدابیروزج . [ زَ ] (معرب ، اِ) معرب فیروزه . (آنندراج ). مأخوذ از پیروزه ٔ پارسی و بمعنی آن . (ناظم الاطباء). رجوع به پیروزه و فیروزه شود.
بیروزکوهلغتنامه دهخدابیروزکوه . (اِخ ) معرب فیروزکوه . و رجوع به مراصدالاطلاع و قاموس الاعلام ترکی شود.
بیروزگارلغتنامه دهخدابیروزگار. (ص مرکب ) (از: بی + روز +گار) شخصی که شغلی و کسبی نداشته باشد. (غیاث ) (آنندراج ). بدون شغل و پیشه . بدون گذران . بدون معاش . (ناظم الاطباء). || بی زم
بیروزنلغتنامه دهخدابیروزن . [ رَ / رُو زَ ](ص مرکب ) (از: بی + روزن ) بدون منفذ. بدون سوراخ .- خانه یا قبه یا گنبد بی روزن ؛ فلک .آسمان : نیستی آگه که بروزی رسدهر که درین خانه ٔ
بیروزجلغتنامه دهخدابیروزج . [ زَ ] (معرب ، اِ) معرب فیروزه . (آنندراج ). مأخوذ از پیروزه ٔ پارسی و بمعنی آن . (ناظم الاطباء). رجوع به پیروزه و فیروزه شود.
بیروزکوهلغتنامه دهخدابیروزکوه . (اِخ ) معرب فیروزکوه . و رجوع به مراصدالاطلاع و قاموس الاعلام ترکی شود.
بیروزگارلغتنامه دهخدابیروزگار. (ص مرکب ) (از: بی + روز +گار) شخصی که شغلی و کسبی نداشته باشد. (غیاث ) (آنندراج ). بدون شغل و پیشه . بدون گذران . بدون معاش . (ناظم الاطباء). || بی زم
بیروزنلغتنامه دهخدابیروزن . [ رَ / رُو زَ ](ص مرکب ) (از: بی + روزن ) بدون منفذ. بدون سوراخ .- خانه یا قبه یا گنبد بی روزن ؛ فلک .آسمان : نیستی آگه که بروزی رسدهر که درین خانه ٔ