بی رقیبدیکشنری فارسی به انگلیسیnonesuch, nonpareil, unapproachable, uncontested, unequaled, unequalled, unmatched, unrivaled, unrivalled
منزل بورقیبهلغتنامه دهخدامنزل بورقیبه . [ م َ زِ بو ب َ ] (اِخ ) نام سابق آن فری ویل بود. شهری است بر کنار دریاچه ٔ بیزرت که 34700 تن سکنه دارد. این شهر یکی از مراکز بحریه ٔ کشور تونس ا
بارقیلغتنامه دهخدابارقی . [ رِ ] (اِخ ) حیان بن ایاس بارقی ازدی از صحابه بود و از ابن عمر (رض ) روایت کرد و شعبه از وی روایت دارد. (از انساب سمعانی ).
بینظیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیرقیب، بیمانند، بیهمال، بیهمتا، بیمثل، بیمثال، بیهمانند، عدیمالنظیر، فرد، فرید ۲. تک ۳. تکتاز، رقابتناپذیر
بی منازعلغتنامه دهخدابی منازع . [ م ُ زِ ] (ص مرکب ) (از: بی + منازع ) بی رقیب . بدون مخاصم : چنین روزگار کس یاد نداشت که ... پادشاه محتشم بی منازع و فارغ دل گردد. (تاریخ بیهقی چ اد