بیدرمانفرهنگ مترادف و متضادبیچاره، درمانناپذیر، شفاناپذیر، بهناشدنی، علاجناپذیر، غیر قابلعلاج ≠ درمانپذیر، علاجپذیر
بیدرمانلغتنامه دهخدابیدرمان . [ دَ ] (ص مرکب ) (از: بی + درمان ) بدون درمان . بی علاج و لادوا. (آنندراج ). بی چاره و لاعلاج . (ناظم الاطباء). بیچاره . غیرقابل علاج : درد بیدرمان ؛
بیدرمانیلغتنامه دهخدابیدرمانی . [ دَ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی درمان . بی علاجی . لاعلاجی . بی چارگی .
بیدرمایرلغتنامه دهخدابیدرمایر. [ دِ ی ِ ] (اِخ ) مبتکر سبکی در مبلسازی و زینتگری که در اوایل قرن 19 م . در آلمان پدید آمد. این سبک ساده تر و کم خرج تر از سبکهای امپراطوری و دیرکتوار
بیرمانیلغتنامه دهخدابیرمانی . (اِخ ) برمه . نام جمهوری واقع در جنوب شرقی آسیا در شبه جزیره ٔ هندوچین . پایتختش رانگون است . و رجوع به برمه شود.
بیدرمانیلغتنامه دهخدابیدرمانی . [ دَ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی درمان . بی علاجی . لاعلاجی . بی چارگی .
بیعلاجفرهنگ مترادف و متضادبدخیم، بیدرمان، شفاناپذیر، لاعلاج، درمانناپذیر، علاجناپذیر ≠ درمانپذیر، علاجپذیر
خوب نشدنیلغتنامه دهخداخوب نشدنی . [ ن َ ش ُ دَ ] (ص لیاقت ) غیرقابل علاج . بیدرمان . (یادداشت بخط مؤلف ).