بیدرفشلغتنامه دهخدابیدرفش . [ دِ رَ ] (اِخ ) از پهلوانان لشکر ارجاسپ پادشاه توران که معاصر گشتاسپ و اسفندیار بود. (دایرة المعارف فارسی ). پهلوی ویدرفش (ایاتکازریران ) پهلوان لشکر
بیدرفشلغتنامه دهخدابیدرفش . [ دِ رَ ] (ص مرکب ) (از: بی + درفش = درخش ) بی تابش . بی نور. بدون درخشش . || بدون بیرق . رجوع به درفش شود.
گذاره شدنلغتنامه دهخداگذاره شدن . [ گ ُ رَ / رِ ش ُ دَ ](مص مرکب ) گذشتن . عبور کردن . || گذاره شدن تیر. صَرَد. (لغت نامه ٔ مقامات حریری ) : گذاره شد [ تیر بیدرفش در زریر ] از خسروی
نکورنگلغتنامه دهخدانکورنگ . [ ن ِ رَ ] (ص مرکب ) خوش رنگ : نکورنگ اسب زریر و درفش ببرد او ابا آن سر بیدرفش .فردوسی .
زریرفرهنگ نامها(تلفظ: zarir) تیز خاطر ، سبک روح ، نام گیاهی (اسپرک) ؛ (در اعلام) نام برادر گشتاسب و سپهبد ایران و پیروِ زردشت ، وی در جنگهای دینی ایرانیان با تورانیان به دست
بیرون کشیدنلغتنامه دهخدابیرون کشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) برون کشیدن . بدر آوردن . کندن . جدا کردن : فرودآمد آن بیدرفش پلیدسلیحش همه پاک بیرون کشید. فردوسی . || خارج شدن . بیرو
پرستیزلغتنامه دهخداپرستیز. [ پ ُ س ِ ] (ص مرکب ) پرخاشجوی . پر از پرخاش .پرخصومت . پرخشم . پرعناد. پرجنگ و ستیز : ابر بیدرفش افکند رستخیزازو جامه پرخون و جان پرستیز. دقیقی .گرامی