بیدخونلغتنامه دهخدابیدخون . (اِخ ) دهی است از دهستان ثلاث در بخش کنگان شهرستان بوشهر که دارای 200 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
بیدخونلغتنامه دهخدابیدخون . (اِخ ) نام چشمه ای واقع در بلوک مالکی شمال قریه ٔ بیدخون ، آب آن از کوه درروک میانه ٔ بلوک گله دار و بلوک مالکی برخاسته بمسافت صد گز بیشتر از کوه بدره
بادخونلغتنامه دهخدابادخون . (اِخ ) یکی از قراء فراش بند شهرستان فارس است . (جغرافیای غرب ایران ص 112).
بادخونلغتنامه دهخدابادخون . (اِ مرکب ) راه گذر باد. (برهان ) (ناظم الاطباء). جائی بود که بادبرو گذارنده بود یعنی بادگیر. (اوبهی ). جای گذار باد بود. (لغت فرس اسدی ). بادگیر باشد.
بردخون کهنهلغتنامه دهخدابردخون کهنه . [ ب ُ ن ِ ک ُ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بردخون بخش خورموج شهرستان بوشهر. سکنه 300 تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
بردخون نولغتنامه دهخدابردخون نو. [ ب ُ ن ِ ن َ ] (اِخ ) ده ، مرکز دهستان بردخون بخش خورموج شهرستان بوشهر. سکنه ٔ آن 960 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
بیدخوانواژهنامه آزادبیدخوان(بیدخون)(bidkhon) روستایی با آب و هوای کوهستانی خنک و سرسبز. که در امتداد رودخانه است و روستای هدف گردشگری. واقع در استان کرمان شهرستان بردسیر فاصله از
بادخونلغتنامه دهخدابادخون . (اِخ ) یکی از قراء فراش بند شهرستان فارس است . (جغرافیای غرب ایران ص 112).
بادخونلغتنامه دهخدابادخون . (اِ مرکب ) راه گذر باد. (برهان ) (ناظم الاطباء). جائی بود که بادبرو گذارنده بود یعنی بادگیر. (اوبهی ). جای گذار باد بود. (لغت فرس اسدی ). بادگیر باشد.
بردخون کهنهلغتنامه دهخدابردخون کهنه . [ ب ُ ن ِ ک ُ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بردخون بخش خورموج شهرستان بوشهر. سکنه 300 تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).