بیدخلغتنامه دهخدابیدخ . [ ب َ / ب ِ ی ْ دَ ] (اِ) اسب جلد و تند و تیزخیز را گویند. (برهان ). مؤلف انجمن آراپس از نقل گفته ٔ برهان گوید: این لغت ببای عربی غلطاست و تصحیف خوانی ک
بیدخلغتنامه دهخدابیدخ . [ ب َ دَ ] (اِخ ) بدون الف و لام ، نام زنی است . (از لسان العرب ):هل تعرف الدار لاَّل بیدخاجرت علیها الریح ذیلاً انبخا.(لسان العرب ).
بیدخوانواژهنامه آزادبیدخوان(بیدخون)(bidkhon) روستایی با آب و هوای کوهستانی خنک و سرسبز. که در امتداد رودخانه است و روستای هدف گردشگری. واقع در استان کرمان شهرستان بردسیر فاصله از
بیدخشتفرهنگ انتشارات معین(خِ) (اِمر.) شکرکی که روی درخت بید بوجود می آید. از آن برای نرم کردن ، سفید و شیرین کردن دارو استفاده می کنند.
بیدخشتفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمادهای که از نوعی درخت بید گرفته میشود، این ماده در گرمای تابستان روی تنۀ درخت بهصورت مایع تولید میشود. آن را با تیغههای فلزی آغشته به آرد از تنۀ درخت جمع
بیدختلغتنامه دهخدابیدخت . [ دُ ] (اِخ ) ستاره ٔ زهره را گویند که صاحب فلک سیم و اقلیم پنجم است . (برهان ). ستاره ٔ زهره است و آنرا ناهید نیز خوانند. (جهانگیری ). ستاره ٔ زهره . (
بیدخوانواژهنامه آزادبیدخوان(بیدخون)(bidkhon) روستایی با آب و هوای کوهستانی خنک و سرسبز. که در امتداد رودخانه است و روستای هدف گردشگری. واقع در استان کرمان شهرستان بردسیر فاصله از
بیدخانیلغتنامه دهخدابیدخانی . (اِ مرکب ) قسمی مرکبات بشکل پرتقال طلائی هشت سانتیم ترش طعم . (یادداشت مؤلف ).
بیدختلغتنامه دهخدابیدخت . [ دُ ] (اِخ ) دهی از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند است و 369 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
بیدخانلغتنامه دهخدابیدخان . (اِخ ) دهی از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور است و 584 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).