بیاویزگویش خلخالاَسکِستانی: eləqân دِروی: e.ləq.ân شالی: aləxân کَجَلی: adorj کَرنَقی: âləxân کَرینی: âləqâmən کُلوری: iləxân گیلَوانی: elâxən لِردی: âləqânə
بیاویزگویش کرمانشاهکلهری: hal̆xa/ al̆xa گورانی: hal̆xa/ al̆xa سنجابی: hal̆xa/ al̆xa کولیایی: hal̆bexa زنگنهای: hal̆xa/ al̆xa جلالوندی: bâžte: زولهای: bâžte: کاکاوندی: bâžte: هوز
بیاویزگویش اصفهانی تکیه ای: âvangun ka طاری: darriǰ طامه ای: âvizun ke طرقی: deryiǰ کشه ای: derviǰ نطنزی: âvengon ke
بدآویزلغتنامه دهخدابدآویز. [ ب َ] (نف مرکب ) ستیزنده . به بدی چنگ زننده : ای همچو مهین مار بدآویز و خشوک پر زهر چو ماری و چو ماهی همه سوک .سوزنی .
بزآویزلغتنامه دهخدابزآویز. [ ب ُ ] (اِمص مرکب ) واژونه آویختن ، چنانکه قصاب بز را بر قناره آویزد. (آنندراج ) : مدعی گرم تلاش نمکین خواهی شدگر بزآویز شوی بهتر از این خواهی شد. میرن
چوکلغتنامه دهخداچوک . (اِ) مرغی است که خویشتن از درخت بیاویزد. (فرهنگ اسدی ). نام جانوری که خود را از شاخ درخت بیاویزد و حق حق کند تا زمانی که قطره ٔ خونی از دهان او بچکد. (جها
رخت آویزلغتنامه دهخدارخت آویز. [ رَ ] (نف مرکب ) که رخت را بیاویزد. که لباس را بیاویزد. || (اِ مرکب )جارختی . میخ یا آویزه ای که بدان رخت آویزان کنند.
کابوکفرهنگ انتشارات معین(اِ.) لانة مرغ ، زنبیلی که در میان خانه بیآویزند تا کبوتر در آن آشیانه کند. کابک و کاوک و کاواک و کاووک هم گفته شده است .
کشخفرهنگ انتشارات معین(کَ شَ) (اِ.) ریسمانی که خوشه های انگور را بر روی آن بیاویزند تا باد بخورد و خشک شود.