بیابگویش خلخالاَسکِستانی: paydâ bəka دِروی: paydâ bəka شالی: âllaf کَجَلی: bi.hin کَرنَقی: ârtamən کَرینی: âllâbən کُلوری: âlavən گیلَوانی: âllav لِردی: bin
بیابگویش کرمانشاهکلهری: pe:â ka گورانی: pe:â ka سنجابی: pe:â ka کولیایی: pe:â ka زنگنهای: pe:â ka جلالوندی: pe:â ka زولهای: pe:â ka کاکاوندی: pe:â ka هوزمانوندی: pe:â ka
بیابلغتنامه دهخدابیاب . [ ب َی ْ یا ] (ع ص ) (از «ب ی ب ») سقایی که برای فروخت آب به کوچه ها بگردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
بی آبفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. جایی یا زمینی که آب نداشته باشد.۲. [مجاز] بیرونق؛ بیطراوت.۳. [قدیمی، مجاز] رسوا؛ بیآبرو.
بی آبلغتنامه دهخدابی آب . (اِخ ) دهی از دهستان فرقان غربی است که در بخش آوج شهرستان قزوین واقع است و 411 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
بی آبلغتنامه دهخدابی آب . (ص مرکب ) کنایه از بی رونق . (برهان )(آنندراج ) (شرفنامه ). بی طراوت . پژمرده : و آن لبان کز وی برشک آمد عقیق آبدارچون سفال بیهده بی آب و بی مقدار شد. س
بیابانفرهنگ مترادف و متضادشورهزار، بادیه، بدو، برهوت، تیه، دشت، صحرا، صحرایبیآبوعلف، فلات، قفر، نجد، وادی، هامون ≠ آبادی
بیابانگردفرهنگ مترادف و متضاد۱. بادیهپیما، بادیهنشین، بدوی، بیاباننورد، چادرنشین، صحراگرد، صحرانشین، بیابانپو، بیاباننورد ۲. بیابانی، صحرایی، وحشی ≠ شهرنشین، شهری