بریستوللغتنامه دهخدابریستول . [ بْری / ب ِ تُل ْ ] (اِخ ) نام شهری در انگلستان (کنت نشینهای گلوسستر و سامرست )، در ساحل آون ، حد فاصل دو کنت نشین . دارای 442هزار تن سکنه . شهری بند
بریستهلغتنامه دهخدابریسته . [ ب ِ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نعلین بخش سردشت شهرستان مهاباد. سکنه ٔ آن 126 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و توتون و میوه ٔ جنگلی است . (از
بکاءلغتنامه دهخدابکاء.[ ب ُ ] (ع مص ) بگریستن به آواز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). بمعنی گریه کردن به آواز. (غیاث ) (آنندراج ). گریستن . (تاج المصادر بیهقی ) (مؤید الفضلاء).
تبکیةلغتنامه دهخداتبکیة. [ ت َ ی َ ] (ع مص ) بگریستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). گریستن بر مرده و رثا گفتن بر وی . (از قطر المحیط). گریستن بر وی . (از اقرب الموارد). ستایش گ
باطل گرداندنلغتنامه دهخداباطل گرداندن . [ طِ گ َ دَ ] (مص مرکب ) باطل کردن : همگان بگریستند و زاری کردند تا مگر این عزم باطل گرداند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). || محو کردن .تباه کردن . باط
خنده زنانلغتنامه دهخداخنده زنان . [ خ َ دَ / دِ زَ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) در حال خندیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گل وز لب خندان او بلبله بگریست زار. خاقا
مرثیه گویلغتنامه دهخدامرثیه گوی . [ م َ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ) که در عزای مرده ای شعر سراید و ذکر محامد و محاسن او کند و بر مرگش تأسف خورد : روحی به خبر مرثیه گوی من شدبگریست از آنک