زحقلغتنامه دهخدازحق . [ زَ ] (ع مص ) بکوشش ، چیزی از کسی گرفتن . زحک نیز بدین معنی آید: لم یعط فلان الا زحقاً؛ یعنی نبخشید مگر به جهد و کوشش . (از متن اللغة).رجوع به زحک شود.
زیشانلغتنامه دهخدازیشان . (حرف اضافه + ضمیر) از ایشان : بکوش ای دوست تا زیشان نباشی به ظلمت خوار و سرگردان نباشی . ناصرخسرو.رجوع به «از» و«ایشان » شود.
صاحب خبرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مطلع؛ آگاه: ◻︎ ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی (حافظ: ۹۷۲)، ◻︎ از پی صاحبخبران است کار / بیخبران را چه غم روزگار (نظامی۱: ۷۵).
الهوبلغتنامه دهخداالهوب . [ اُ ] (ع اِمص ) نوعی از دویدگی اسب که بکوشش تمام دود چندان که خاک از سم بردارد، یا آن اول دویدن است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تند دویدن اسب چنانکه خ