بچواکلغتنامه دهخدابچواک . [ ب َ ] (اِ) کسی که زبانی به زبانی ترجمه کند. (آنندراج ). پچواک . ترجمه . (ناظم الاطباء). ترجمان . دوزبان . پژواک . رجوع به پچواک شود.
بچوهلغتنامه دهخدابچوه . [ ب َ ] (اِ) آنچه ترجمه شده باشد بوسیله ٔ بچواک . (از آنندراج ).ترجمه . پچوه . (ناظم الاطباء). و رجوع به پچوه شود.
بچولیواژهنامه آزاد(اصفهان، روستای هاردنگ) بِچُلی، چُری؛ جوجۀ مرغ. (دراین روستا، به کوچولو هم کوچولی گفته می شود.)
بچواکلغتنامه دهخدابچواک . [ ب َ ] (اِ) کسی که زبانی به زبانی ترجمه کند. (آنندراج ). پچواک . ترجمه . (ناظم الاطباء). ترجمان . دوزبان . پژواک . رجوع به پچواک شود.
بچوهلغتنامه دهخدابچوه . [ ب َ ] (اِ) آنچه ترجمه شده باشد بوسیله ٔ بچواک . (از آنندراج ).ترجمه . پچوه . (ناظم الاطباء). و رجوع به پچوه شود.
چوبیلغتنامه دهخداچوبی . (ص نسبی ) منسوب بچوب . (ناظم الاطباء). از چوب . ساخته شده از چوب ، همچون : خانه ٔ چوبی ، پای چوبی ، پل چوبی ، درچوبی ، دسته ٔ چوبی ، قاشق چوبی ، قفس چوبی
بغزلغتنامه دهخدابغز. [ ب َ ] (ع مص ) زدن بچوب دستی و بپا کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). به پا، یا به عصا زدن کسی را. (اقرب الموارد). || نشاط و بازی کردن شتر،