بچملغتنامه دهخدابچم . [ ب ِ چ َ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) (از: ب + چم ) باچم . چمدار. کاری راگویند که با نظام و آراستگی بود. (برهان قاطع). نظم . نظام . ترتیب . آراستگی . (ناظم الاطب
کتفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکه تو را: ◻︎ بچر کت عنبرین بادا چراگاه / بچَم کت آهنین بادا مفاصل (منوچهری: ۶۶).
خطیفهلغتنامه دهخداخطیفه . [ خ َ ف َ ] (ع اِ) آردی که بر آن شیر ریخته طبخ دهند و زودزود بچمچه خورند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
بازلغتنامه دهخداباز. (اِخ ) (رود...) (در فارس ). آبش مایل بشوری همان رودخانه ٔ افزر است که از سه جانب قلعه ٔ شهریاری گذشته بچم کپکاب خنج رسیده رودخانه ٔ باز شود. (فارسنامه ٔ نا
بجملغتنامه دهخدابجم . [ ب َ ج َ ] (اِ) در فرهنگ شعوری (ج 1 ورق 177)این کلمه با این ضبط آمده است بمعنی انتظام حال و کار و شعری از شاکر بخاری بشاهد نقل شده اما کلمه «ب + چم » است
نوروزماهلغتنامه دهخدانوروزماه . [ ن َ / نُو ] (اِ مرکب ) فروردین . حمل . نوروزمه : آمد نوروزماه با گل سوری به هم باده ٔ سوری بگیر بر گل سوری بچم . منوچهری .نیز رجوع به نوروزمه شود.